saeedtag

دل نوشته ها مکانی برای آرامش

saeedtag

دل نوشته ها مکانی برای آرامش

لیلایت

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارق از جام الستش کرده بود
گفت: یارب از چه خارم کرده ای
...
بر صلیب عشق دارم کرده ای
خسته ام زین عشق ، دلخونم نکن!
من که مجنونم ، تو مجنونم نکن!
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم...

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست 
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارق از جام الستش کرده بود
گفت: یارب از چه خارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
خسته ام زین عشق ، دلخونم نکن!
من که مجنونم ، تو مجنونم نکن!
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم...
نظرات 2 + ارسال نظر
هدی سه‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 20:20 http://aftabgardantarin.blogfa.com

زنی را...



زنی را می شناسم من

که شوق بال و پر دارد

ولی از بس که پر شور است

دو صد بیم از سفر دارد

*

زنی را می شناسم من

که در یک گوشه ی خانه

میان شستن و پختن

درون آشپزخانه

*

سرود عشق می خواند

نگاهش ساده و تنهاست

صدایش خسته و محزون

امیدش در ته فرداست

*

زنی را می شناسم من

که می گوید پشیمان است



چرا دل را به او بسته

کجا او لایق آنست

*

زنی هم زیر لب گوید

گریزانم از این خانه

ولی از خود چنین پرسد

چه کس موهای طفلم را

پس از من می زند شانه؟

*

زنی آبستن درد است

زنی نوزاد غم دارد

زنی می گرید و گوید

به سینه شیر کم دارد

*

زنی با تار تنهایی

لباس تور می بافد

زنی در کنج تاریکی

نماز نور می خواند

*



زنی خو کرده با زنجیر

زنی مانوس با زندان

تمام سهم او اینست

نگاه سرد زندانبان

*

زنی را می شناسم من

که می میرد ز یک تحقیر

ولی آواز می خواند

که این است بازی تقدیر

*

زنی با فقر می سازد

زنی با اشک می خوابد

زنی با حسرت و حیرت

گناهش را نمی داند

*

زنی واریس پایش را

زنی درد نهانش را

ز مردم می کند مخفی

که یک باره نگویندش

چه بد بختی چه بد بختی

*

زنی را می شناسم من

که شعرش بوی غم دارد

ولی می خندد و گوید

که دنیا پیچ و خم دارد

*

زنی را می شناسم من

که هر شب کودکانش را

به شعر و قصه می خواند

اگر چه درد جانکاهی

درون سینه اش دارد

*

زنی می ترسد از رفتن

که او شمعی ست در خانه

اگر بیرون رود از در

چه تاریک است این خانه

*

زنی شرمنده از کودک

کنار سفره ی خالی

که ای طفلم بخواب امشب

بخواب آری

و من تکرار خواهم کرد

سرود لایی لالایی

*

زنی را می شناسم من

که رنگ دامنش زرد است

شب و روزش شده گریه

که او نازای پردرد است

*

زنی را می شناسم من

که نای رفتنش رفته

قدم هایش همه خسته

دلش در زیر پاهایش

زند فریاد که بسه

*

زنی را می شناسم من

که با شیطان نفس خود



هزاران بار جنگیده

و چون فاتح شده آخر

به بدنامی بد کاران

تمسخر وار خندیده

*

زنی آواز می خواند

زنی خاموش می ماند

زنی حتی شبانگاهان

میان کوچه می ماند

*

زنی در کار چون مرد است

به دستش تاول درد است

ز بس که رنج و غم دارد

فراموشش شده دیگر

جنینی در شکم دارد

*

زنی در بستر مرگ است

زنی نزدیکی مرگ است



سراغش را که می گیرد

نمی دانم؟

شبی در بستری کوچک

زنی آهسته می میرد

*

زنی هم انتقامش را

ز مردی هرزه می گیرد

...

زنی را می شناسم من

...

از غضنفر می پرسن از اینکه همسرتو عزیزم صدا می کنی چه احساسی داری؟
میگه : احساس گناه
میگن چرا؟
.
.
... .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
میگه آخه اسمش یادم نمی یاد
هستن واقعاً همچین پسرهایی مگه نه!!!!!!

هدی پنج‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 21:14 http://aftabgardantarin.blogfa.com

آه از این دنیا ........... آه!

زندگی زیباست ای زیبا پسند

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد