|
گاه
به دنبال یک کورسوی امید
که تنها توانش در سخاوت،
بخشش یک جرقه بیشتر نیست
به تفالی
چنگ می اندازیم ...
شاید کمی نفس شود برای دلی که رو به قبله خوابیده ...
شاید کمی جان بگیرد لبخندهای خاک خورده کنج فراموشخانه ...
شاید کمی حالمان را برای یک لحظه کوتاه هم شده، بهتر کند ...
نه!
سرزنش نمی کنم دلم را
وقتی به هر دری می زند برای کمی سبک تر کردن بار گران این کوه اندوه ...
همین که نعش درختی به باغ می افتد
بهانه باز به دست اجاق می افتد
حکایت من و دنیا یتان حکایت آن
پرنده ایست که به باتلاق می افتد
عجب عدالت تلخی که شادمانی ها
فقط برای شما اتفاق می افتد
تمام سهم من از روشنی همان نوریست
که از چراغ شما در اتاق می افتد
به زور جاذبه سیب از درخت چیده زمین
چه میوه ای ز سر اشتیاق می افتد
همیشه همره هابیل بوده قابیلی
میان ما و شما کی فراق می افتد؟
فاضل نظری
|
|
...محبتت را می گذارند پای احتیاجت …
...صداقتت را می گذارند پای سادگیت …
...سکوتت را می گذارند پای نفهمیت …
...نگرانیت را می گذارند پای تنهاییت …
...و وفاداریت را پای بی کسیت …
!!!و آن قدر تکرار می کنند که خودت باورت می شود که تنهایی و بی کس و محتاج...
...و ببینی چند دقیقه بین دوستی ها تا دشمنی ها فاصله افتاده است …
چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟
بیایید از عشق صحبت کنیم
تمام عبادات ما عادت است
به بیعادتی کاش عادت کنیم
چه اشکال دارد پس از هر نماز
دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟
به هنگام نیّت برای نماز
به آلالهها قصد قربت کنیم
چه اشکال دارد که در هر قنوت
دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟
چه اشکال دارد در آیینهها
جمال خدا را زیارت کنیم؟
مگر موج دریا ز دریا جداست؟
چرا بر «یکی» حکم «کثرت» کنیم؟
پراکندگی حاصل کثرت است
بیایید تمرین وحدت کنیم
«وجود» تو چون عین «ماهیت» است
چرا باز بحث «اصالت» کنیم؟
اگر عشق خود علت اصلی است
چرا بحث «معلول» و «علت» کنیم؟
بیا جیب احساس و اندیشه را
پر از نُقل مهر و محبت کنیم
پر از «گلشن راز»، از «عقل سرخ»
پر از «کیمیای سعادت» کنیم
بیایید تا عینِ «عین القضات»
میان دل و دین قضاوت کنیم
اگر سنت اوست نوآوری
نگاهی هم از نو به سنت کنیم
مگو کهنه شد رسم عهد الست
بیایید تجدید بیعت کنیم
برادر چه شد رسم اخوانیه؟
بیا یاد عهد اخوت کنیم
بگو قافیه سست یا نادرست
همین بس که ما ساده صحبت کنیم
خدایا دلی آفتابی بده
که از باغ گلها حمایت کنیم
رعایت کن آن عاشقی را که گفت:
«بیا عاشقی را رعایت کنیم»
قیصر امین پور
نقل شده که یکی از علما،
"فردوسی"
را پس از مرگ در خواب دید که در فردوس در درجات
عالیه است.
از او پرسید که این درجه را به چه یافتی؟
گفت: به یک بیت
که در توحید گفتم:
جـهان را بـلــندی و پـستی توئی ندانم چئی هر چه هستی توئی
کاش وقتی زندگی فرصت دهد
گاهی از پروانهها یادی کنیم
کاش بخشی از زمان خویش را
وقف قسمت کردن شادی کنیم
کاش وقتی آسمان بارانی است
از زلال چشمهایش تر شویم
کاش دلتنگ شقایقها شویم
به نگاه سُرخشان عادت کنیم
کاش شب وقتی که تنها میشویم
با خدای یاسها خلوت کنیم
کاش گاهی در مسیر زندگی
باری از دوش نگاهی کم کنیم
فاصلههای میان خویش را
با خطوط دوستی مبهم کنیم
کاش مثل آب، مثل چشمه سار
گونه نیلوفری را تر کنیم
ما همه روزی از اینجا میرویم
کاش این پرواز را باور کنیم
کاش با حرفی که چندان سبز نیست
قلبهای نقرهای را نشکنیم
کاش هر شب با دو جرعه نور ماه
چشمهای خفته را رنگی زنیم
کاش بین ساکنان شهر عشق
ردپای خویش را پیدا کنیم
کاش رسم دوستی را سادهتر
مهربانتر، آسمانیتر کنیم
کاش اشکی قلبمان را بشکند
با نگاه خستهای ویران شویم
کاش وقتی آرزویی میکنیم
از دل شفافمان هم رد شود
مرغ آمین هم از آنجا بگذرد
حرفهای قلبمان را بشنود
بعضی وقتا بهتره مال شما کوچیکتر باشه
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خیلی منحرفی یکم یواش تر می اومدی پایین.
درس ادب به مسافر نژادپرست
یک زن 50 ساله سفیدپوست پس از ورود به هواپیما وقتی به
صندلی اش رسید مشاهده کرد که مسافر بغل دستی اش یک مرد سیاهپوست است.
به گزارش جام جم
آنلاین به نقل از جپیک، زن سفیدپوست که به طور مشهود خشمگین شده بود یکی از
مهمانداران را احضار کرد. مهماندار پرسید: خانم چه مشکلی وجود دارد؟
زن گفت: مگر نمی بینید؟ به من یک صندلی در کنار یک مرد سیاهپوست داده شده است، من نمی توانم اینجا در کنار او بنشینم ،شما باید جای مرا عوض کنید. مهماندار پاسخ داد: خانم خواهش می کنم آرامش خود را حفظ کنید. متاسفانه تمام صندلی ها اشغال هستند، با این حال می روم ببینم آیا جای خالی داریم یا خیر . چند دقیقه بعد مهماندار بازگشت و قبل از اینکه زن حرفی بزند، گفت: خانم همان طور که به شما گفتم در کلاس توریستی جای خالی نداریم. من با خلبان صحبت کردم و او هم این مساله را تایید کرد. اما در فرست کلاس چند صندلی خالی داریم. و باز پیش از اینکه زن سخن بگوید، مهماندار افزود: خب، با اینکه در شرکت ما رسم نیست که یک مسافر کلاس توریستی را به فرست کلاس منتقل کنیم ، با این حال با توجه به شرایط ، سرخلبان معتقد است این یک رسوایی خواهد بود که مسافران در کنار شخصی تا این اندازه دوست نداشتنی بنشینند. آنگاه مهماندار رو به مرد سیاهپوست کرد و گفت: آقا خواهش می کنم کیف خودتان را بردارید ، ما یک صندلی در فرست کلاس به شما اختصاص داده ایم. تمام مسافران نزدیک به آنها که از آغاز شاهد این صحنه بوده و حیرت کرده بودند شروع به دست زدن کردند و سپس به احترام مهماندار و مرد سیاهپوست که در تمام این مدت خونسردی اش را حفظ کرده بود از جای خود برخاستند.
پادشاه احمق
ایرانسل در آینده ای نزدیک:
در قفس را باز بگذار
پرنده
اگر به تو عاشق باشد
بر شانه ات خواهد نشست ...
توی کافهی فرودگاه یکی بود که پشت سر هم سیگار میکشید؛ یکی دیگه رفت جلو گفت:
- بب...خشید آقا! شما
روزی چند تا سیگار میکشین؟
- منظور؟
- منظور اینکه اگه پول این سیگارا رو جمع میکردین، به اضافهی پولی که
به خاطر این لامصب خرج دوا و دکتر میکنین، الان اون هواپیمایی که
اونجاست مال شما بود!
- تو سیگار میکشی؟
............- نه!
- هواپیما داری؟
- نه!
- به هر حال مرسی بابت نصیحتت؛ ضمناً اون هواپیما که نشون دادی مال
منه
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد
دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق، به امضا شدنش می ارزد
گر چه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد
کیستم؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به اِحیا شدنش می ارزد
با دو دستِ تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه برپا شدنش می ارزد
دل من در سبدی، عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد
سالها ... گر چه که در پیله بمانَد غزلم
صبرِ این کرم به زیبا شدنش می ارزد