چقدر هرکه بیاید ... پرنده های درونم چقدر غمگینند پرنده ها ... که ازین پس تو را نمی بینند چقدر هرکه بیاید گمان کنند تویی سپید پر بزنند و سیاه بنشینند .... چقدر
هرکه بیاید دلم می خواهد "تو" باشی ... چقدر هرکه می خندد چشمهایم را می
بندم که صدای تو باشد ...... چقدر در خیالم راه می روی، نفس می کشی، قدم می
زنی، می خندی، حرف می زنی، کنارم می ایستی و مغرورم می کنی به گام برداشتن
شانه به شانه گامهایت ... چقدر
دلم پی تو می گردد لابلای کومه خاطرات گذشته .... و چقدر در هر تکاپو،در
هر کنکاش و کاوش، جواهری قیمتی از تو هست برای گفتن ... عزیزترین عزیزدل دنیا! کجایی ؟ ............. چه بی سرپناه شده دلم زیر این رگبار خاطرات ..... چه مذبوحانه خود را به این سو و آن سو می کشانم تا شاید ... تو
نیستی اما نفست در نفس اقاقیاها جاری ست ..... رفتی اما حضورت را فراموش
کردی با خودت ببری ... بیا و این سایه را سایه بان باش .... بیا و این
باغچه را باغبان باش ..... دلم باور نکرده رفتنت را ... نبودنت را ....
ندیدنت را .... نه! باور نکرده که مدام بهت زده، ناخن انتظار می جود و چشم
به افق جاده دوخته است ...... دلم ... دلم خدایا لال شده ... حرف نمی زند
... ببین ... این بهت و ناباوری را ببین ... دلم دارد از هم می پاشد ... بی
صدا از هم می پاشد ... چه کنم؟ دلم
التماس کردن بلد نبود ... اشکهایش را پیش پای هیچ نامحرمی نمی ریخت جز
خلوتخانه ای آسمانی ... و حالا ... دلک مغرور من بدجور سیلی زمانه خورده و
به کنجی خزیده و آهسته آهسته فروریختن را تجربه می کند ............. موج با تجربه صخره به دریا برگشت کمترین فایده ی عشق، پشیمانی ماست ... قصه
همان قصه است ... قصه عشق ... قصه ای که تمامی عشاق تاریخ پیشینه اش را می
دانند و باز عاشقانه - همانگونه که از هر عاشقی انتظار می رود - با هزار
فانوس امید، دل به دریای هزار احتمالش می زنند ... شاید که این تقدیر پیر
جادوگر این بار رحمی کند ... اما ............... قصه همان قصه است ... خواستن همیشه توانستن نیست ... رفتن همیشه رسیدن نیست ..... پرنده های درونم چقدر غمگینند پرنده ها ... که ازین پس تو را نمی بینند چقدر هرکه بیاید گمان کنند تویی سپید پر بزنند و سیاه بنشینند ....
شاید
چتری ... شاید سایبانی ........ نه! نمی خواهم این آسمان کهنه ملال انگیز
همیشه بی چتر را ..... این ابرها که سایه بان نمی شوند .... نیامده اند که
سایه بان شوند ... آمده اند که طوفان به پا کنند ......
درختها به من آموختند هیچ فاصله ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست ...
ممنون از نگاه زلالتون ...
ممنون از این که مطالبمو خوندین ...
کامنت نمیذارین واسم؟
برایت سلامتی می خواهم..
و یقین دارم که سلامت می مانی...
من عاشقم...
دعایم اجابت می شود...
گاه به گاه خوبند آدمهایی که مرا به یاد خودم می اندازند ... به یاد مسیری که طی شد ... به یاد آنچه بودم و ... آنچه ... شدم!
غمی پدیدار می شود در این مرور ...
بعد با خودت همدردی می کنی ... با آن "خود" گذشته ... خود درگذشته ... چرا که تنها کسی که از پس همدردی با دل هرکس تمام و کمال، برمی آید ... خود اوست ... حتی اگر این "خود" دوباره متولد شده باشد ...
ریشه هامان را از یاد نبریم ...
ممنون که منو به یاد خودم و اون روزهای گذشته انداختین ...
درست همین امروز احتیاج داشتم یکی بهم خودم رو یادآوری کنه ... گاهی باورم نمیشه من بودم که از این مسیر سنگلاخ گذشتم ...
و عشق درد مشترک میان ماست با همه
کسی که شعر گفته یا کسی که ساز می زند ...
من هم مثل شما ... عاشق تنها آفتابگردانی که حضورش کافیه تا نگاهم خورشید در خورشید درخشش بگیره ...
امیدوارم به آرزوتون برسین ...
گفتین دعای عاشق برآورده میشه ...
منتظر استجابت می مونم ...
درود بر شما استجابت دعا از پاکی عشق سرچشمه میگیره